خداروشکر میکنم برای این اتفاق ، واقعا یکی از بزرگترین آرزوهام بود که یه روز استخدام بشم ، منطقه کاریم رو تغییر دادن و متاسفانه پایین افتادم اما بازم راضی هستم و پایه اول بهم دادن خیلی برام سخته چون تا حالا نداشتم اما انقدر کارم رو دوست دارم که برام مهم نیست و از الان دارم از اینترنت و همکار و ... اطلاعات جمع میکنم .
بچه ها رو هم قرار شد براشون پرستار بگیرم که شخص قابل اعتمادی پیدا نکردم و مهد هم شش و نیم زودتر تحویل نمیگیرند که در این صورت من به سرویس نمیرسم ، بنابراین با مادربزرگ بچه ها صحبت کردیم و قرار شد دوروز مادرم نگه داره و سه روز مادرشوهرم . تا اینجا الحمدلله سنگی جلوی پام نیفتاده .
پارسا هم کم کم راه افتاده و مبل ها رو میگیره و راه میره ، از خودش صدا درمیاره و به شدت با پرنیان خودش رو سرگرم میکنه .
پرنیان تو سن ۴ سالگی که سن لجبازی بچه ها هست افتاده و این لجبازی کم و بیش سراغ دختر منم اومده ، کمی هم شیطنت بهش اضافه شده . خب اینها همه طبیعی هست اما برای مادر من که مریض احواله نگهداری از پرنیان رو براش سختتر میکنه .
۳ مرداد تولد همسرم بود و سعی کردم مثل هرسال سوپرایزش کنم ، براش کیک و گل خریدم و هدیه هم قبلا خریده بودم ، کادو براش یه هندزفیری بیسیم و یک ساعت خریده بودم که خداروشکر از هر دو خوشش اومد .
برام دعا کنید بتونم امسال تو کارم خودمو نشون بدم و از پسش بربیام .
روزنوشت های من...